چهره کیاسه در نیم قرن پیش
بسیاری اینگونه زیلفین خوردند

کیاسه دریک نگاه : این پست جوانان مارابه فضای نیم قرن پیش می بردتالحظاتی درکنارپدربزرگها و مادربزرگها قرارگیرند .
مردان اغلب کلاه نمدی برسرداشتند ورزین گولوش به پا می کردند و زنان حتی دختران کوچک هم همگی دستمال سفید و پیشانی بندسیاه و پاچین و یاپیراهن چین دار و پاره بده تمبان ( قاسم آبادی ) می پوشیدند . همه حداقل بیش از ۱۰ گوسفند و بز و گاو والاغ یاقاطر داشتند اما بیش از نیمی ازجمعیت بیش از ۲۵ گوسفند و تعدادی از خانواده های ساکن حتی بیش از ۱۰۰ راس گوسفندداشتند مثل حسن میرزا و احمدخان .
آب نهربالا تازه افتتاح شده بود اولین میراب که یعقوب یعقوبی بود تازه میرابی رابه علی اعظم علیزاده تحویل داده بود ومردم درحال نهال کاری فندق بودند اما بدانیم که دراین زمینها آنقدرلوبیای چیتی و گل گاوزبان تولید می شد که حتی کیاسه رابزرگترین تولیدکننده لوبیا دراشکورمی دانستند درشهررودسرلوبیاچیتی کیاسه معروف بود آبی هم که ازچشمه های جورکلا جاری بود به دستباغ های ( باغهای کوچک ) محل می رسید و قانون خوبی داشت و برایش میراب تعیین کرده بودندهرخانواده ای یک ساعت آب داشت .
روزی اقلا ۲۰ مشاجره ، ۱۰ تادعوای توهینی ، ۵ تادعوای سنگ پرانی و اقلا یک تا دو تادعوای درگیری تن به تن داشتیم سپاه دانش ها هرروز اسیر حل دعواهابودند و البته حتی هیچ سپاه دانشی هم ازکیاسه جان سالم درنبرده است جزاولین آنها . فحش ها بسیاررکیک بودند امروزه تقریبا این اتفاقات نمی افتد والبته دعوا و بزن بزن یکی ازارکان مهم عروسیها بود .
کیاسه فقط یک دستشویی داشت آن هم مال حاج سیدمرتضی بود شاید این دستشویی بخاطر سکونت آیت الله سیدموسی موسوی اشکوری که خانه قبلا مال ایشان بود ساخته شده بود والبته محل رفت وآمداربابان هم بوده است مردم معمولا توی دره های مجاورروستا وتوی طویله و شبها کنار جوی اجابت مزاج می کردند ولی سپاهی دانش دستورداشت تامردم رابرای ساخت دستشویی قانع کند بنابراین درهمین زمان بسیاری درحال ساخت دستشویی بودند دستشویی فقط چاه داشت و دوتاسنگ پهن روی آن قرارداده بودند وبوی بدی داشت .
آبادی این خانه ، عزیزوسیدباجی، یوسف ، حمیده ، منصور ، لیلا ، شهربانو ، آذر ، زینت ، هاجر ، لطیف ، غفور و مجید بودند
مسجدکیاسه دروادی کیاسه بود مسجدی قدیمی بابام گلی و بزرگ که چند ستون کلفت ، سقفش رانگه داشته بود . به این ستونها فیلپا می گفتند مسجددرماه محرم و ماه رمضان کاملا پرمی شد اغلب علیجان و کاظم و علی عموزاده وعلی نجفی درآن مرثیه می خواندند شیخ مسیح گورجی منبررادراختیارداشت شیخ مسیح درطول یک شبانه روز ۷ روستاروضه می خواند . کنارمسجد ۷ اصله درخت تنومند چندهزارساله لی ( آزاد ) بود و شاخهای فراوان گوزن روی آنها آویزان بود که بعدها متاسفانه به علت حرکت زمین ازبین رفتند .
برای بسیاری بیماریها دعا رواج داشت دعانویسها عبارت بودند از علی اعظم ، ملا ابراهیم ، سیدابوالحسن ، علی نجفی . آنها روی کاغذ با چورنیل ( قلم ) می نوشتند و آن را به بازومی بستند و یا درآب حل می کردند و می خوردند یا دود می کردند ضمنا به تخم مرغ ( رویش می نوشتند ) و پهن الاغ هم دعا می زدند تخم مرغ رابالای سربیمارمی شکستند و پهن الاغ را دود و استنشاق می کردند .
کوچه مجاورراضیه و میرزاکوچه ، محل تجمع جوانان و برگزاری انواع بازی بود اغلب جوانان درسایبان دکان قبلی تقی باقری جمع می شدند و انواع بازیها رواج داشت . دروازه این دکان هنرمندانه ساخته شده بود . اشکولاماربازی ،پوچ مغز ، گاووگوساله فینگیلی ، بیشترین بازیهاراتشکیل می داد توپ هنوزواردکیاسه نشده بود اما نخ پشمی را آنقدرمی پیچیدند تابه اندازه یک مشت شود . به این نخ به هم پیچیده گرد ، تب گوده می گفتند و باآن تب گوده بازی می کردند کاظم ، علیجان ، رسول ، حسین اکبری ، ابراهیم شکوری ، حسن رستم زاده ، محسن رستم زاده ، عمران ازجمله بازیکنانش بودند در دستباغهای پایین محل همیشه گروهی بارزین دوخاله دنبال گنجشک بودند ازجمله کاظم و علی جان و عمران .
علی نجفی پینوندی و علی اعظم امانی به مردم قرآن وسوادیادمی دادند اما مرضیه خانم فقط مکتب قرآن داشت البته قبل از آن سیدعلی موسوی هم مکتب خانه داشت و میرزاعلی نقی گورجی هم درخانه بخشعلی گل علیزاده کلاس قرآن و خواندن و نوشتن داشت چون کتاب وجودنداشت نامه های مردم راجمع آوری می کردند و آنها راپشت سرهم بابرنج پخته چسب می زدند و لوله می کردند و ازروی آن سوادیادمی گرفتند به این نامه های چسبیده لوله شده مکتوب می گفتند .
چراغ خانه هافتیله ای و نفتی ، وبخاری هیزمی بود ، درهرخانه ای چنداجاق گلی وجودداشت سماورآتشی حلبی و برنجی رواج داشت ومنقل مسی کنارش بود . کوزه هاگلی یامسی بود . تهر ، قاودون ، مرس گوله ، آفتابه ، چیری ، لولون ( لولهنگ ) و دوشون ازکوزه ها بود منبع آب آشامیدنی شامل سه چشمه یعنی آقاچشمه ، شرزیمی و ورکه کره بود . انبارگندم بعضی تنه بزرگ درخت بود یکی از آنهاراحسن میرزاداشت به این انبارموکول می گفتند .
سه الی ۴ خانواده رادیوداشتند اما مشهدی ابوالحسن کدخدا و میرزاخان رادیوگرام داشتند . هرچندوقت تعزیه گیرها کنارخانه راضیه تعزیه می گرفتند و افسونگرها بساط خودشان راجلوی دکان تقی برپا میکردند ومارمی آوردند و گاهی راسو ( مارخوره ) هم همراهشان بود و مردم قند و نمک می بردند آنها وردهایی می خواندند و داخل قند و نمک تف می کردند و معتقد بودند که هرکسی آن را بچشد ازگزند مارو عقرب درامان می ماند درویشها و سال نوخوانها هم زیادبه خانه ها سرمی زدند و کسب روزی می کردند توراری شیخه ( درویشی که از کمنی می آمد ) بین درویشها بیشترمی آمد و دوتاکیسه به خوش بسته بود و همیشه ازآنها می ترسیدیم چون مادرمان می گفت اوبچه های بد راداخل کیسه می اندازد و باخود می برد ومی خورد . عروس گوله هم درشبهای نزدیک عیدنوروزرواج داشت و کوله چارشنبه هم رسم معمول نزدیک عید بود .
هرروز صدها الاغ و قاطروارد یاازکیاسه خارج می شد . صدهانفرهم باکوله بار واردکیاسه می شدند کوله بارها بستگی به فصل داشت اما بیشترکوله بارهای خروجی زور(پهن ) بود .
۳۰ سال قبل تر( ۸۰ سال پیش ) بهترین داسهای شرق گیلان اینجادرست می شد
ساکنان : ملا ابراهیم با۵بچه کلاه نخی گرددرویشانه درسرداشت شیخ محمد ۱۵ سالش بود . علی مرتضی و هنده با ۴بچه که بزرگترینش بعدا همسربختیارشددربالاترین نقطه محل بودند . جعفرقنبری اصلا اهل تلابنک و باجناق ملا ابراهیم بود فرزندبزرگش مختارحدودا ۸ سالش بود اصلا زبان جعفررادامها بلدبودند حدود ۷۰۰ بزمشهدی ابوالحسن را فقط باصداهای خاصش هدایت می کرد . قنبرهنوزبچه ای نداشت تازه عروسی کرده بود . جمال کلاه پشمی سیاه برسر روبروی خانه مشتی علی جان داخل یک اتاق ساکن بودند با ۲بچه . بزرگترینش ۶ ساله بود . علیجان کلاه نخی سیاه برسر و پسرش علی عموزاده نامزدداشت محمدتازه تهران رفته بود . درکنارخانه علیجان خانه حوابودکه دخترش تازه همسراسماعیل شده بود و قراربود نسا همسر فتح الله شود. عبدالله کلاه سیاه پشمی برسر با۲پسرو۴دختربزرگترین پسرش مشهدی رمضان ۱۵سالش بود عبدالله روابط عمومی بالایی داشت و استاد تجارت بود . لطیف روحی خانه اش کنارخانه حوا بود و۲بچه داشت . درکنارشان عاشوربابایی یاکلاه نخی سیاه و همسرش نرگس و پسرشان جمشیدوثریا زندگی می کردند پسرهمسرعاشور ، علی علیزاده مدتی قبل به تهران مهاجرت کرده بودعاشوربعدا مؤذن شد و روی بام خانه سلطان اذان میزد صدای خیلی رسایی داشت ایشان بعداخادم مسجدشد . پایین خانه عاشورقوچعلی قاسمی باکلاه نمدی و سلطان بودند یک ایوان و یک اتاق خیلی بزرگی داشتند . پایینترحاجی اکبری ۴تابچه داشت بزرگترینش حسین نوجوان بود و مخصوصا اوشکولاماربازماهری بود هربار ۱۲ تا آکوله میزد و بچه هاراازمشتی علیجانی خونه تامیرزاکوچه زو میداد . علی اعظم میراب با ۲ بچه بزرگترینش اسماعیل ۴سالش بود . مادرعلی اعظم همراهش بود . رحیمعلی باکلاه نمدی سیاه وهمسرش مینا به همراه تازه داماد وعروسش محمدولی کنارحمام کیاسه خانه داشتند محمداسماعیل و محرمه همراه ۴بچه مجرد . نعمت پسربزرگ نامزدداشت . اما زینب تازه عروسی کرده بود اواغلب روزگارش رادرلکاکش و بونان می گذراند . درخانه سلمان برادرش اسد همراهشان بود احمد۵سالش بود . قاسم با کلاه قاجاری ، عمران تازه نوجوان وشکارچی خوبی بود میرزاخان زیرخانه مصیب تازه دامادبود و تنها اوومشهدی ابوالحسن کدخداصفحه گرام داشتند محمدعلی دربالاخانه میرزاخان بود و ۲بچه داشت مشهدی رضا هم ۲تابچه کوچک داشت بزرگترینش شاید ۷ سالش بود . بالای خانه شان خانه مصیب باکلاه نمدی قرمز بود و علی و گل تیتی نامزدداشتند . رحیم درخانه کناری که یک اتاق داشت باگلدسته زندگی می کرد و غلام نوجوانی بود که درکیاسه نمی ماند و منتقدسرسخت پدرش بود رحیم یک روح کاملا فلسفی داشت و سحرگاهان مردم رابرای صرف سحرصدامی زد مسلم فقط پرویزراداشت که حدود ۳سالش بود درهمین اوان سربازگیری هم شد که گروهی ازسربازان فرارکرده بودند و قایم موشک بازی بین آنها وپاسگاه دیدنی بود ازجمله مسلم و قنبرخان و حسین امانی و..سربازان فراری بودند . بخشعلی بافرنگیس دروسط محل سکونت داشت وفرزندبزرگش طلایی نامزدداشت آنها تابستان غالبا بونان و زمستان دیمابن بودند چسبیده به خانه بخشعلی خانه کردعلی بود که تقریبا تازه داماد بود .
مشتی ابوالحسن باکلاه نمدی قرمزو کت و شلوارآجری کدخدای قدرتمند و بانفوذ و ثروتمندکیاسه بود بیش از۷۰۰ بزداشت . فقط نرگس نامزدسید ابوالحسن بود .علی محمدعلیزاده همراه پرور کنارخانه عیسی و ۲بچه داشتند محمد و فیروزه . محمدکلاس یک بود از اولین دانش آموزان تاریخ کیاسه . عیسی باکلاه نمدی قرمز و توبا با پسرشان علی و عروسش زندگی میکرد دخترش فاطمه نامزدمحمدحسن بود علی بچه ای نداشت پشت خانه عیسی حمام بود که یکی ازشاهکارهای معماری اشکور ، ومسؤولیتش باقاسم بود کنارحمام کاهدان موسی آقایی قرارداشت که به عنوان مدرسه ازآن استفاده میشد سپاه دانش بحرینی پورخوزستانی بود وتاآن موقع کلاس یک و دو و سه داشت . محمدمحمدعلیزاده ، عیسی شکوری ، ارسلان یعقوبی ، قاسم آقایی ، سیدمحمودشعبانی ، کلاس سوم و اولین دانش آموزان تاریخ کیاسه بودند . محمدعاشوری هم تازه داماد بود ، شوخ طبع و نیرومند . و پشت خانه شان خانه اسماعیل بود و بزرگترین بچه شان صفرتازه متولد شده بود . مرادباکلاه نخی سیاه همه بچه هایشان مجردبودند فقط علی درپیشکیلجان نامزدداشت خانه مرضیه ملاخانه بود من یک سال بعد آنجاملاخانه رفتم سیدعیسی ۳ سال قبل ازدواج کرده بود مرضیه درعین حال پاچال چادشب هم داشت پایین تر ، مشتی آبجی باپسرش سید ابوالحسن و سیدسکینه ساکن بودند سید ابوالحسن نامزدداشت ریحان همسایگی مرضیه زندگی می کرد . باقر ، پسرش تازه عروسی کرده بود محمدرضاباکلاه نمدی قرمز هم تازه دامادبودو بغل خانه خلیل آزادیخواه . خلیل هم بچه بزرگش ۷ سال داشت رضاقلی باکلاه قاجاری بامعصومه کاملا دروسط محل ساکن بودند و عباس و شکرااله مجردبودند و تازه جوان . سیداشرف تازه عروسی کرده بود اما سیداحمد و سیدمحمود وسیدفاطمه باپدرو مادرشان فضه و سیدحسین باکلاه نخی سیاه زندگی می کردند . صادق بزرگترین بچه اش صولت بودکه حدود ۷ سال سن داشت و زیرخانه اش که متعلق به موسی بود ، زیبا ، همسرامیدعلی زندگی می کرد ومردم به اوکمک می کردند . جلوی مغازه حاج سیدمرتضی قیل وقالی بود دکان راسیدمرتضی به سیدمهدی سپرده بود کلاه سیدمرتضی قاجاری مخملی بود . بزرگترین بچه سیدمهدی شاید ۱۰ ساله بود درهمسایگی اش مشهدی حنیفه ( یا ماره به معنی مادرکوچک ) بادخترانش زندگی می کرد مریم تازه عروسی کرده بود وآسیه نامزدقاسم بود ومرمرنامزدابراهیم بود . حسن میرزاباکلاه نمدی قرمز و لیلا همسرش همراه حسن و فاروقه بودند که حسن تازه ازدواج کرده بود . گلصباح بافاطمه زندگی میکرد ، فاطمه نامزد داشت ایشان درخانه کدخداآبرارکدخدای معروف سابق کیاسه واهل پلام پدرشوهرش ساکن بود .
استادهانی باکلاه قاجاری با۵پسرو یک دختردرپایین محله بود و پسربزرگش هادی دکان داشت گاهی که دره نامناسب بودروضه ماه رمضان و محرم درخانه ایشان برگزارمیشد استادهانی هرروز بااستاداحمدباقری و استادعلی مرادی پینوندی و ابوالحسن درآخرین آهنگری کیاسه زیرخانه عقیل کارمیکردند درپایین محله همیشه صدای آهنگری به گوش می رسید صدایی هماهنگ و جالب بطوریکه صدای دوپتک و یک چکش پشت سرهم بود صدای دوپتک متعلق به استاد احمدباقری و استاد علی مرادی پینوندی و صدای چکش متعلق به استاد هانی بود و همچنان داسهایی می ساختند که درکل شرق گیلان و قزوین بی نظیربود درکناراین آهنگری خانه تقی باقری قرارداشت که درآن مکتب خانه ای به استادی علی نجفی پینوندی برقراربود میرزاحسن و نرگس درهمسایگی استادهانی بودند فقط یک دخترش تازه ازدواج کرده بود استادجانعلی و کاس عروس با۳پسرودودخترش بودندپسربزرگش حسین تازه ازپدرش نجاری یادمی گرفت دربالای خانه شان مشتی قربان و ننه خانم با بچه هایش بودند بزرگترینشان خلیل هنوزازدواج نکرده بود علی یار پسربزرگ ابوطالب هنوز مجردبود وشاگردخیاط بود احمدخان باپسرش کاظم کنارخانه شیرعلی حسین زندگی میکرد و شیرعلی حسین به اتفاق حاج خانم هرروز رادرآسیاب می گذرانیدند اسدالله بزرگترین بچه اش محمدحسین نوزادبود یدالله هم بزرگترین بچه اش نبی الله نوزادبود و خودش هم سربازی وبامادرش لیلاخانم زندگی میکرد . داوودمجردبود بامادرش نگارزندگی میکردیعقوب هم درکنارآنهابابچه هایش بودبزرگترین بچه اش شاید ۱۲ سال داشت یعقوب کارگاه باروت کوبی داشت غالبا صدای دنگ باروت کوبی به گوش می رسید . عقیل باکلاه نخی سیاه هم بزرگترین فرزندش فاطمه نامزداحمدباقری بود فیض الله باکلاه نخی دکان داشت وبزرگترین فرزندش شاید کودکی بیش نبود پدرش میرزاعبدالله باکلاه نخی و خاوردرضلع جنوبی خانه فیض الله ساکن بودند میرزاعبدالله ، نجاربود مثل علی خان شعبانی که درهمسایگیش بود اوهم نجاربود الیاس بزرگترین فرزندش هنوز ۶ سالش بود مشتی مسلم باکلاه نمدی قرمز دایی علی خان بزرگترین فرزندش اسحاق هنوز ازدواج نکرده بود اوبامادرش مدینه زندگی می کرد و عسل فراوانی داشت اسماعیل و ذبیح الله فرزندان مشهدی خلیل نوجوان بودند خانه شان مدل دارورجان خانه بود یعنی فقط باچوب ساخته شده بود مشتی خلیل باپدرش استادغلامحسین باکلاه قاجاری و مادرش ربابه زندگی می کرد استادغلامحسین هرروز روی بام مشهدی مسلم می نشست و قرآن می خواند و چپق می کشید . راحله بادوپسرش گذران میکرد اما پسربزرگش ابوالقاسم تازه به استخدام ارتش درآمده بود احمدنامزدداشت . راضیه و شیخ علی اکبر باکلاه قرمز نمدی متولی مسجد و وادی بودند و با۳دخترش زندگی می کردند راضیه درواقع کارطبابت محل راانجام میداد .
حسن ، معروف به حاج حسن کلاه خاص که مخصوص ملاها بود برسرداشت اودررودسرمغازه داشت بزرگترین بچه اش ۶ساله بود و من ، ۵ساله ، همیشه ازدست سپاهی دانش فرارمی کردم می گفتند سپاهی دانش آدم رامی زند حسین برادرحسن جوانی مجرد بود و باحسن زندگی می کرد حسین شاعرتوانایی بود و هراتفاقی که درکیاسه پیش می آمد برایش شعر می گفت . استادعلی اعظم خیاط بود وبه سبک خاصی اذان می گفت وتاالان کسی به این سبک اذان نزده و پسربزرگش حسین سربازفراری بود اما بعدا خودش رامعرفی کرد اما پسربزرگترش ازدواج کرده بود و درخانه متعلق به نعمت ساکن بود اوهم خیاط بود نعمت هم خیاط بودوپسرش قاسم درزیرخانه اش دکان داشت . عزیز یعقوبی باکلاه قاجاری مخملی باسیدباجی همراه مجید پسرکوچکش ، مجید زندگی می کرد یوسف باکلاه فرنگی هم درهمسایگیش باهمسرش حمیده گذران زندگی می کردند منصورپسربزرگش هنوز ازدواج نکرده بود وکارشان باروت کوبی بود اما زمستانها این کاررادربازکیاگوراب ادامه می داد .
کوجی : مشهدی عظیم بامادرش توبا وپدرش باقرباکلاه سیاه نمدی زندگی میکردتازه عروسی کرده بود محمدحسن هم مجرد بود وهمراه آنها بود . سلیم علی باهمسرش و اولین نوزادش وهمراه پدرش احمدعلی باکلاه نمدی سیاه زندگی می کرد . عبدالله علی باکلاه قاجاری و گوهربزرگترین بچه شان گویا ۱۲سالش بود . قربان بابایی و همسرش بزرگترین بچه شان هنوز نوزادبود همین ۴خانواده وبچه های کوچک ، کوجی راتشکیل میداد . آقاجان همراه قربان بود و نامزدداشت .
دوآب : ایوب ۴تابچه داشت و بزرگترینشان یامین نوجوان بود موسی باکلاه مخملی آنطرف رودخانه بازینب که اهل برمکوه بود به همراه بچه هایش که بزرگترینش حدود ۱۵ سال سن داشت زندگی می کرد محمدبزرگترین پسرش حدودا کلاس ۱۰بود موسی درپایین کیاسه آسیاب هم داشت و اجاره داده بود درکوله چاکه قاسم ساکن بود و بزرگترین فرزندش ابراهیم هنوز ازدواج نکرده بود
مازگا : رضا آقایی باکلاه قرمزنمدی بزرگترین فرزندش قاسم کلاس ۳ بود یحیی و زربانودرهمسایگی رضا بامادرش ، بنام مادر بود و بزرگترین فرزندش گویا علی خان بود که حدودا ۶ سال داشت . ابراهیم عمو و لیلاو پسرشان عباس درزرینه رجه بودند ابراهیم عمودرختان بلوط زیادی داشت وشکارچی بسیارچابکی بود لیلا خانم بسیارباسلیقه و تمیز بود . سلمان و ستار و سالار دربالای مازگه کنارهم بودند و همه شان دارای بچه های کوچک درحدود ۱ الی ۶ سال داشتند آقاجان پدرسلمان و ستار و مادرشان هنوز درقیدحیات بودند . بالاتر ، جعفربرادرسالار و درکنارشان اسفندیار زندگی می کردند بختیار ، مجرد و همراه اسفندیارزندگی می کرد و بچه هایشان هنوز درحد نوزادبود ند کمی بالاترخواهراسفندیاریعنی سیلانی وشوهرش اشرف بودند آنها تقریبا تاره عروس و دامادبودند دربونان مشهدی نصیر باکلاه نمدی سیاه بزرگترین فرزندش محمدعلی شاید ۱۵ سالش بود و شریف باکلاه نمدی قرمز بزرگترین فرزندش حدودا ۱۵ ساله بود
مهاجران : چالوس . علیمرادعموزاده و علیجان خردمند و پسرانش آقاجان و رمضانعلی . تهران . محمدعموزاده و علی علیزاده ، پسرزن عاشوربودند . قزوین . حاج سید مرتضی باخانم قزوینی و بچه هایش ساکن بودند اما خانم دیگرش نرجس درکیاسه ساکن بود حاج سیدمرتضی درنوشهرهم املاکی داشت و گاهی آنجاهم ساکن می شد وتاجربود . دررشت فقط سیدکاظم سلیمی ساکن بود استادعزیز باقری درسرچشمه نزدخواهرش مهاجرت کرده بود استادحمزعلی آقاجانی و مختارآقاجانزاده ساکن سرچشمه لاهیجان بودند درلنگرود فقط بعدها یوسف یعقوبی مهاجرت کرد . قاسم پسرمشهدی نعمت هم بعدها به رودسررفت . ابوالقاسم باقری و موسی باقری دراستخدام ارتش درمشهدبودند
( حتما اشتباهاتی دراین نوشته هست و نظربزرگوارانه شماکامل کننده آن خواهدبود )
متن زیرتوسط سایت ورگ درتوضیح معرفی این پست نوشته شده :
تکنگاری جالبیه دربارهٔ چهرهٔ اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی روستای کیاسه به طور خاص و اشکور به طور عام. این وبلاگ پروژهٔ خوبی رو در این زمینه پی گرفته؛ از دستش ندید.
نظرات :
سه شنبه ۹ آذر ۱۳۹۵ ۱۶:۳۵
تی دس درد نکۊنه. عالی بۊ.
چقد خۊبه کی ای وبلاگˇ مئن کیاسه تاریخ ؤ فرهنگˇ سر تمرکز بۊدی. ایتؤ کم-کمی ای وبلاگˇ آرشیو بنه یکجۊر سربس (منبع) کی هرکی بخأ اشکور أجی ویشتر بۊدؤنه، بأ ائره تی بنویشته’نه بۊخؤنه.
پیشتر چن دفأ تی وبلاگه می وبلاگˇ وبمجی مئن معرفی بۊده دأنم؛ هندئرأن ای یادداشتˇ لینکه نئنم اؤره.
هندئه بنویس جؤن.
چقد خۊبه کی ای وبلاگˇ مئن کیاسه تاریخ ؤ فرهنگˇ سر تمرکز بۊدی. ایتؤ کم-کمی ای وبلاگˇ آرشیو بنه یکجۊر سربس (منبع) کی هرکی بخأ اشکور أجی ویشتر بۊدؤنه، بأ ائره تی بنویشته’نه بۊخؤنه.
پیشتر چن دفأ تی وبلاگه می وبلاگˇ وبمجی مئن معرفی بۊده دأنم؛ هندئرأن ای یادداشتˇ لینکه نئنم اؤره.
هندئه بنویس جؤن.
پاسخ: سلام ورگ جون تی قوبون بوشوم الون ده هیشکس اشکوری مئن نیه که می وبلاگه نشناسه ازاینکه تی سایتی مئن لینک بنه خیلی ممنونوم بزرگواری بوگودی

