نگاه کوتاهی به زمان نه چندان دور کیاسه
میرزاباسوت مخصوصش گوسفندان رابه روستاواردمیکرد مامنتظرورودسگهایش بودیم تا باسگ مشدی عقیل بجنگد که خواه ناخواه غروب ، دلخوشی ما سک جنگ بود و باید می جنگیدند . شیخ علی اکبرشعبانی کت روی دوش و کلاه نمدی قرمز روی بام جلویی خیلی خمیده قدم می زد راضیه باصدای رسایش تعارفات گرمی بلد بود  . مشدی قربان اغلب باپتک آهنیش غروب ازسرباغ برمی گشت .غلامحسین باکلاه قجریش خمیده روی بام مشدی مسلم می نشست ابتدا چپقش را می کشید بعدقرآن می خواند . شیرعلی حسین در لات می گشت و دائما سیاره هایش (سنگچین)راتعمیرمی کرد درحالیکه حاج خانم درآسیاب بامشتریانش مخصوصاایرمحله ایهاسرگرم بوددرآسیاب قیل و قالی بودغوره و توج و خرماهلو وسبزی ترشی حرف اول رامی زد زربانوباکوله باری از گندم ازمازگه به طرف آسیاب می رفت مشدی نعمت درجلوی خانه کودیسین به رهگذران می گفت برادربفرمایید چایی خرتلی شده است . مشدی مسلم باقاطرش از مازگا می آمد درسرراه بامن برمی خورد و اندکی از پرونده هایش صحبت می کرد و درآخر می گفت حالی شد ؟ صغرا صدای گوره اش ( آواز ) رودخانه  رادرمی نوردید بابیشترمردم مزاح می کرد . احمدخان همیشه صدایش درآغفوری کوچه می پیچید . اسدالله وقتی به من برمی خورد حرف زیادی داشت اما بسیار  شیرین سخن بود یدالله و مادرش مرضیه هم بسیارشیرین سخن بودند من حاضربودم صبح تاشب به سخنان شیرین شان گوش بدهم  .عبدالله به هرمجلسی که واردمی شد مورداحترام فراوانی بود و معمولااختیارمجلس دست اوبود و حرفهایش حول معاملات می چرخید قاسم دوآبی وسط مسجدمی نشست و حرفهایش را محکم می زد جمال سیگاربدست شبی چندین خانه رابایدسرمی کشید اگر تمامی آخرین اخباررامی خواستی باید به نزدسلمان می رفتی محمدعلی روی درخت اسبی ای میرفت  تا اینکه دستش را به آخرین شاخه یکساله برساند رعناچهره مظلوم وساده ای داشت و بسیارمهربان بود باباعلی اغلب درصفه زور ریخته بطرف باغ لات می برد سرگالش گداعلی باداس بلندش و یک کیسه کوچک از بونان می آمد حالا مگرمی شد به اوحرف زد ؟ مشدی ابوالحسن باکلاه نمدی قرمز و کت و شلوارآجریش در کوچه های کیاسه قدم می زد اوکدخدای قدرتمندی بود ومحکم حرف می زد برخلاف ظاهرش بسیار مهربان بود
آیا میدانید درکنارهمین راه و سیاره روبرو ثقل دکان کبل ابراهیم و غلامحسین بود؟

شنیده بودم عزیز باقری کدخدای باسوادی بود و به سرچشمه مهاجرت کرده بود من آرزوی دیدنش راداشتم تااینکه آمد خانه احمد باقری رفتم به خدمتش . بعد از احوال پرسی و تحویل گرفتن به من گفت عموجان چراموهایت اینقدر بلند است بنشین تا اصلاح کنم یادم میاد ماشینش بدجوری گاز می گرفت اما واقعا شخصیتش گیرایی داشت. موسی آقایی را بیشتردرمسجد می دیدیم والبته اولین مسجد داخل محل رامی ساخت و برساخت آن نظارت می کرد خوب یادم است حرف های خیلی منطقی می زد وقتی می دید مردم حالی شان نیست درآخرحرفهایش می گفت هلی هیسه ای بیسواد . گلصفا خانه مسکونی اش را برای ساخت مسجد اهداکرده بود و پسرش سلیم باکارگران زیادی خانه جدیدمی ساخت یکی ازکارگرهایش باباعلی بوداو ماراکه بچه بودیم داخل ذمه ( حامل گل ) می گذاشت و راه می برد  گلصفا این شیرزن قدرتمند باقدی بلند و خمیده وصدایی رسا دومی نداشت و کدخدامنش بود .ملا ابراهیم تسبیح بدست ازکوچه عبورمی کرد بامتانت و آرام حرف می زد . علی اعظم هرعروب اذان خاص خودش رامی زد  عاشور هم هرروز یک بارهیزم ازلشکوم به کیاسه می آورد و غروب باصدای رسا و دلنشین اذان می گفت . رحیم سحر ماه رمضان صدامی زد آی ورسین سحر هاااااااای . مشدی حنیفه همه اش دادو قال داشت من بااوشوخی  می کردم ومی گفت بزنم تو گوشت ؟ می گفتم جرات داری بیا کوچه ما البته غالبا بانرگس درگیربود . مام اسماعیل هم همیشه دلش بالکاکش بود عیسی قاسمی یادم میاد جلوی مدرسه به همراه عروسش آرام آرام  بطرف باغش می رفت و آرام و شمرده سخن می گفت و گلی خانم هم بسیار مهربانی بلد بود عزیزیعقوبی بیشتر درباغش دیده می شد هرگاه مارا می دید یک جمله سنگین و آموزنده می گفت و درآخرهم می گفت بعلی . جلوی دکان سیدمهدی همیشه شلوغ بود و اصلا بازاری بودخنده های سیدمهدی هرلحظه به گوش می رسید  حاج سید مرتضی درمسجد حاضر میشد و از مسائل عمرانی حرف می زد بسیارجذ به داشت درپایان حرفش می گفت بلی عمو . یوسف یعقوبی را باکلاه فرنگی می دیدیم اغلب روی بامش باروت درحال خشک شدن داشت و خانمش حمیده خانم رااینگونه یادم میادکه ازدره سنگ روی سرش می گذاشت و درکنارخانه اش خالی می کرد و بایکی همسایگانش بگو مگو داشت ازوسط محل هم همیشه صدای دنگ کارگاه باروت سازی یعقوب به گوش می رسید مشدی فاطمه هرغروب بچه هایش رسول و ناصر و حجت را وادارمیکرد تاباصدای بلند قرآن بخوانند زیرخانه عقیل استادهانی همراه احمدباقری و علی مرادی پینوندی و ابوالحسن مشغول آهنگری بودند من و علیرضا که بچه بودیم گاهی با دم دم به کوره اجدادمان که تا آن موقع روشن بود می دمیدیم . باچشمم پایان بیش از ۱۵۰ سال تسلط استادان آهنگررادریک صبح غمناک ودلگیردیدم . دم دم آهنگری را سواربرقاطرکرده بودند و از جلوی آقاچشمه به شوئیل بردند هنوزکه به یادم می آید دلگیرمی شوم این اتفاق پایان امپراتوری استادان آهنگررااعلام می کرد وآخرین آهنگر هم دراطاقور به کارش ادامه داد و پایان غمگینی داشت . صدای پاچال ( کارگاه چادشب بافی ) ازتمام کوچه ها به گوش می رسید مرضیه ، مشدی زهرا ، راضیه ، و…درفتیل نسی و چورسرو پیلاچوری تاک خردادماه و تیرماه صدای یویو بگوش میرسید دریویوازهرچیزی که دوست داشتند یادمی شد . غروبها درمیرزاکوچه و امه کوچه اوشکولاماربازی بود کاظم ، مشدی عمران ، حسین اکبری ، علی جان و … اوشکولاماربازهای قهاری بودند کوجی که می رفتم مشدی باقر و احمدعلی را باقیافه سالخوردگی با کت پشمی و کلاه نمدی و عبدالله علی با قدی کشیده و کلاه قاجاری  می دیدم
…….درمسجد ، شیخ مسیح روضه می خواند اوسیگارهما را به سه قسمت میکرد و یک قسمت را هنگام ورود به مسجد و یکی قبل ازمنبروآخری را بعدازفرودازمنبرمی کشید و بعد سواراسبش می شد و به روستایی دیگرمی رفت اودریک شب ۷ محله روضه میخواند هنگام مصیبت زنان زارزارمی گریستند و درآخر هم صدای دلگیری مشدی فاطمه به گوش می رسید سیدمهدی ، فیض الله ، کاظم ، علی جان ، اغلب مرصیه خوانهای ما بودند عزیزیعقوبی ستون وسط مسجد ( فیلپا ) را قرق کرده بود کسی جرات نداشت جای او بنشیند . جای سیدمرتضی ، موسی آقایی ، علی اعظم و مشدی نعمت درراستای منبربود عزیز وسیدمرتضی و علی اعظم و نعمت کلاه قاجاری برسرداشتند مشدی عقیل با اسدالله برسر مسئله نهر چانه می زدند صدای رحیم و مشدی قربان از همه رساتربود سلمان ومصیب درنزدیکی بخاری درجانب غربی مسجد می نشستند پرتاب خرماتشک معمول بود این اتفاق درسمت غربی مسجد که نورکمتری داشت اتفاق می افتاد  اما دراین بین صدای علی خان و مشدی رضا درمی آمد عاشورکه مسئول چای بود پیروان زیادی داشت که برگرداوجمع بودند مامی مردیم به ما چای نمی داد قانون بود بچه ها باید یکی چای بخورند بزرگترها دو تا . اکثرسیگاریها در این نقطه جمع بودند آرامش مسجدهم ازهمین نقطه بهم می خورد اما برای بزرگان محل همیشه زیرسیگاری برنجی بود سیگارها اغلب هما یا اشنو ویژه بودند درکیاسه اغلب بیش از محلات دیگردرگیری وجودداشته که این اتفاق گاهی درمیانه روضه هم درکوچه اتفاق می افتاد من بارها شاهداین اتفاق بودم . اما وحدتی که کیاسه ایها باوجوداختلاف فراوان درکارهای عمومی دارند مثال زدنیست  ………………..
دروشی سره  

نظرات :

لیلایعقوبی کیاسه

جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۹۴ ۱۹:۳۸

درود جناب آقاجانزاد ه واقعا افتخاری.تمام خاطرات رو در ذهنم مجسم کردم .خیلی خوشحالم.قلمت توانا.با اجازه شما در گروه تلگرامی پاینده کیاسه گذاشتم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست