۵۰ سال پیش : مسافرت از ییلاق (کیاسه) به گیلان
( سمت چپ پل ، قهوه خانه سی پرد قرارداشت که امروزه اثری از آن به چشم نمی خورد ) از کیاسه تا گیلان قهوه خانه ها عبارت بودند از : طوله ، جیرطوله ، سی پرد ( عکس زیر ) سلم دار ، دیورو ، سیاکشان ، پلام ، احمدی قاوخونه ، ….قاوخونه (قهوه خانه )محل هایی بود که مسافران خسته چوم می زدند ( استراحت می کردند )
از نظر ما جهان به دو بخش ییلاق و گیلان تقسیم می شد ییلاق به زمین ناهموار و بدون ماشین و گیلان به زمین دشت و ماشین دار اطلاق می شد . ماشین دوج تا طول لات می آمد ( ۵ کیلومتری رحیم آباد رودسر ) . نزدیک ترین جاده ماشین تا کیاسه حدود ۷۰ کیلومتر و پیاده ۲ روز کامل بود . کیاسه یک سپاهی دانش داشت و تا کلاس چهار باز بود . من ۱۲ سالم بود هرگز ماشین و برق و ….ندیده بودم . کلاس پنجم را بایددر رودسر ثبت نام می کردم و متفرقه امتحان می دادم . بنابراین صبح روز ۱۴ فروردین ۱۳۵۲ به همراه پدرم از کیاسه راه افتادم . مکان ها را اولین بار می رفتم بنابراین پدرم یکی یکی مکانهارابرایم معرفی می کرد .
از کیاسه به سودراکون ، سیادشتی کند سر ، سوموردو ن ، لیان دره ( معتقدند پراز جن بود ) ، دو آو ، انار تله ، هفت یتیم کش ( معتقدند در این مکان ۷ تا یتیم را گردن زده بودند ) ، ریابی پورد ( گویا بیش از ۵۰ متر ارتفاع ) ، ریابی چشمه ، ریاب ، نقاره سنگانی کون ، بورچاله ، دول دولی پامقر ( جای پای اسب حضرت علی ع ) ، نی خانی چشمه ، زرده لرده ، چمتودره ، سلم سو ( پراز درختان سرو معطر ) ، طوله منگولی ( همیشه مخلوطی از گل و پهن تا زانو ) ، طوله ، قهوه خانه طوله (۱۰ تا ۱۲ چای خوردیم و ۲ ریال پرداختیم ) بعد شمشی ، جیرتوله ، روسکه خانی ، گندم کش ، مریم چشمه ، جوردشتی سو ، جیردشتی سو ، گرکن داره ، پیچی کون ، سی پرد (محل برخوردآب کبود طولاروخانه و آب گل آلود کاکرود که پلورود را تشکیل می دهند ) انجیل کش ، بنی ویشته سنگی ور ( نوشته شده من زمانی ۱۰۰ تا تخم مرغ را یک قاز خریدم و اطفال نگه داشتم ) ، جورسلم دار ، جیر سلم دار ، بی آوکوتی ، آود کل ، دیورود ، دوراهی خرماپشته ، سیاکشانی آوه ( آب معدنی ) ، سیاه کشان ( شب آنجا در کاروانسرای عزیز اتراق کردیم ) .
پدرم هرآنچه در مسیرراه لازم بود برایم توضیح می داد من بسیار کنجکاو بودم و زیاد سوال میکردم یکی از سفارشات پدر این بود که موقع ردشدن از کنار قاطر باید در قسمت بالایی بایستی اما من فقط ذوق دیدن ماشین داشتم احساس خستگی نمی کردم . صبح بعد ، وایگونی تله ( صخره عظیم که عبور، یک طرفه بود ولی چاربدارها همدیگر را نمی دیدند اما با صدای [ ها هی ] صدای هم را از طریق انعکاس می شنیدند و حق تقدم را رعایت می کردند . محلی که قاطر های زیادی پرت شده اند.) ، پلام ( وطن دوم اکثر کیاسه ایها ) ، پلام دره ، جیر پلومه ، ناوشکنانی دره ، گوزه لنگه آوی لک (کنار آب ) ، سیجاره ، سری به منزل سرگالش ابوالحسن کیاسه ای زدیم ، بعد توکولات ، قبرستان لات ، احمد ی قاوه خونه ، لاته ، ( از سیجاره تا دیمابن متعلق به کیاسه است ) دیمابون ، منزل سرگالش بخشعلی کیاسه ای چای خوردیم ، خونکای سر ، زیارخون لات ، بعد وارد راه دراز ی شدیم پر از گل و لجن ( من تازه فهمیدم که گیلان از گیل گرفته نشده بلکه از گل گرفته شده است ) دراز لات ، طول لات . از طول لات که رد شدیم پدر جای چرخ ماشین را به من نشان داد حالا ترس از دیدن ماشین سراپایم را گرفته است . سموش و بنکسر را که رد کردیم ، به بند بن رسیدیم در حالی که دستم در دست پدرم بود چشمتان روز بد نبیند صدای غرشی به گوش رسید لحظه ای بعد غول بی شاخ ودم که دو مرد سبیلو ی شجاع داخل آن بودند با سر و صدا و بوی بد پیدا شد من ناگهان دست پدرم را رها کردم و به سمت بجار دویدم ماشین دوج دور شد و من برگشتم ودرحالی که غرق در هیجان بودم از دوراهی بالنگه عبور کرده در تاریکی شب به رحیم آباد رسیدیم .
عبور و مرور ماشین ها ، بوی دود آنها ، و بوق و گردو خاکی که در رحیم آباد را ه می انداختند برایم تازگی داشت . شب در خانه اجاره ای علیرضا در رحیم آباد اتراق کردیم . صبح ، دوشنبه بازارروز بود علیرضا بایک ریال برایم چیزی خرید که وقتی اولین لقمه رادر دهان گذاشتم دهانم یخ زد بنابراین از خوردنش امتناع کرد (بستنی ) رودخانه رحیم آباد را با ناو عبور کردیم و ۲ ریال به کاپیتان دادیم و به ماچیان به قهوه خانه آقای مومنی رسیدیم پدرم نوشیدنی زرد رنگ گرفت من اولین جرعه ای که زدم کله ام با یک آروغ سوخت (کانادا) و دیگر نتوانستم بنوشم .پای پیاده راه کانال جیرجوکول را در پیش گرفتیم . پیاده تا غروب به جنگل انتهای روستای گرکرود به خانه داییم سلیم رفتیم خانه اش ته جنگل رودگوابر . یعنی ۳ روز پیاده روی حدود ۱۵۰ کیلومتر .
دایی گفت محمد به صورت مستمع آزاد در مدرسه گرکرود درس بخواند وتاموقع امتحان به رودسر برود این طور هم شد اما من هرروز ساعت ۵ صبح از خواب بیدار می شدم و در باغ چای کار می کردم و ۱۰ دقیقه به ۸ یک لقمه نان بدست ، همراه پسر دایی هم کلاسی ۱۰ کیلومتر را دوان دوان خود را به مدرسه می رساند یم یعنی یک کیلومتر در دقیقه . ظهر هم باید دوان دوان خود را به خانه می رساندیم و سرپا غذایی می خوردیم و در باغ چای جان می کندیم وانتهای شب هم باید سوار دوج می شدیم و چای را تا ساعت ۱۲ شب تحویل کارخانه می دادیم در برگشت باید از جنگل سهمناک در تاریکی شب عبور می کرد یم تا خود را به خانه ، که در دل جنگل خوفناک بود می رسانید یم درس و کتاب فقط در مدرسه بود ولا غیر. زمان سپری شد تا وقت امتحان فرا رسید .
مدرسه کوروش در رودسر . صبح و بعد از ظهر امتحان بود .من از آن جهنم دره شادی کنان خود را به رودسر رسانیدم و ۳ روز در خانه اجاره ای اسماعیل آقاجانی ماندیم به همراه همکلاسیهایم بلال و یونس . وامتحان دادیم .
۳ روزی که محو تماشای ماشین ومغازه هایی که داخلش جعبه هایی باآدمهای کوچک متحرک بود ( تلویزیون ) ، زنان بدون روسری ! و مردمی که به هم سلام نمی گفتند نان های سفید و لباسهای شیک وبوی خوش بازار و خیلی چیزها شد . همه برایم عجیب بودند . نتیجه امتحانم را ۱۲ مهر۵۲ گرفتم . قبول خرداد .!
نظرات :
جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۲ ۱۴:۴۶
سلام . بدون اغراق باید گفت که آدم از خوندن مطالبی که وقت میذارین و مینویسین لذت میبره . چه خاطره ی زیبایی .
خداقوت استاد عزیز .
خداقوت استاد عزیز .
پاسخ: نظر لطف شما ست و از بزرگواری شما . ممنونم
جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۲ ۱۷:۲۲
سلام
غم زمانه خورم یا ….ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ۳۰۰۰ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺧﺎﻭﺭﯼ ﻭ ﺍﯾﻦ ۸۰۰۰ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﻭ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﺎﺑﮏ ﺯﻧﺠﺎﻧﯽ ﻭ ﺍﻭﻥ ۷۶ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﯾﻮﺭﻭ ﻣﻌﺎﻭﻥ ﺑﺎﻧﮏ ﻣﺮﮐﺰﯼ ﻭ ۵۰۰ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﻩ ﻫﺎ ﻭ۳۷۰ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﻣﺤﺼﻮﻟﯽ ﻭ ۱۲۰۰ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﻭ ۱۰۰۰ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻭ ۱۷۰ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺑﻨﯿﺎﺩ ﺷﻬﯿﺪ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻣﺒﺎﻟﻎ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺭﯾﺰﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﯿﺐ ﻣﻌﺎﻭﻧﺎ ﻭﻣﺪﯾﺮﺍ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﮐﺎﺭﺕ ﻫﺪﯾﻪ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺠﻠﺲ ﺭﻭ ﮐﻠاًّ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺟﯿﺐ ﻣﻠﺖ ﺑﺮﯾﺰﻥ ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﺮ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﯾﮏ ﺑﯿﻞ ﮔﯿﺘﺲ
……………………………….
هیچ کس مخالف آزادی نیست؛ نهایت امر، مخالف آزادی دیگران است.
غم زمانه خورم یا ….ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ۳۰۰۰ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺧﺎﻭﺭﯼ ﻭ ﺍﯾﻦ ۸۰۰۰ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﻭ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﺎﺑﮏ ﺯﻧﺠﺎﻧﯽ ﻭ ﺍﻭﻥ ۷۶ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﯾﻮﺭﻭ ﻣﻌﺎﻭﻥ ﺑﺎﻧﮏ ﻣﺮﮐﺰﯼ ﻭ ۵۰۰ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﻩ ﻫﺎ ﻭ۳۷۰ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﻣﺤﺼﻮﻟﯽ ﻭ ۱۲۰۰ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﻭ ۱۰۰۰ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻭ ۱۷۰ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺑﻨﯿﺎﺩ ﺷﻬﯿﺪ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻣﺒﺎﻟﻎ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺭﯾﺰﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﯿﺐ ﻣﻌﺎﻭﻧﺎ ﻭﻣﺪﯾﺮﺍ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﮐﺎﺭﺕ ﻫﺪﯾﻪ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺠﻠﺲ ﺭﻭ ﮐﻠاًّ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺟﯿﺐ ﻣﻠﺖ ﺑﺮﯾﺰﻥ ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﺮ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﯾﮏ ﺑﯿﻞ ﮔﯿﺘﺲ
……………………………….
هیچ کس مخالف آزادی نیست؛ نهایت امر، مخالف آزادی دیگران است.
پاسخ: بسیار ممنونم امیدوارم در دولت جدید هرچیز در جایگاه واقعی خودش قرار بگیرد
شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۲ ۱۰:۴۹
با سلام
خاطره ی زیبایی بود. گهگاهی پدرم مسیر پیاده ای که به رحیم آباد می رفتند را به ما گوشزد میکنه میگه که با قاطر این مسیر رو با پدربزرگم میرفته. میگه الان شما نیم ساعته میرین ییلاق ولی ما یک روز راه میرفتیم. از وقتی که من یادمه گرمابدشت به رحیم آباد جاده آسفالتی داشت.البته من سنم زیاد قد نمیده ولی یادمه سال اولی که گره گوابر جاده اومده بود و ماشین جیپ و دوج به اونجا میومد بچه ها تا جاده اصلی دنبالش میویدند . اینقدر میدویدند تا از نفس بیفتن. چه لذتی داشت براشون…
ممنونم از شما بخاطر مطلب زیبای شما.
خاطره ی زیبایی بود. گهگاهی پدرم مسیر پیاده ای که به رحیم آباد می رفتند را به ما گوشزد میکنه میگه که با قاطر این مسیر رو با پدربزرگم میرفته. میگه الان شما نیم ساعته میرین ییلاق ولی ما یک روز راه میرفتیم. از وقتی که من یادمه گرمابدشت به رحیم آباد جاده آسفالتی داشت.البته من سنم زیاد قد نمیده ولی یادمه سال اولی که گره گوابر جاده اومده بود و ماشین جیپ و دوج به اونجا میومد بچه ها تا جاده اصلی دنبالش میویدند . اینقدر میدویدند تا از نفس بیفتن. چه لذتی داشت براشون…
ممنونم از شما بخاطر مطلب زیبای شما.
پاسخ: سپاسگزارم از حضور مبارک شما . فقط اضافه کنم ، این مسافرت کاملا و مو به مو موثق است و هیچ دخل و تصرفی در آن صورت نگرفته است جز نام مسافر .
شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۲ ۱۸:۳۷
سلام دوست عزیز ، خسته نباشید ، نفس ما که دراومد پیاده تا رحیم آباد اومدیم . از کیاسه تا طیولا دست بالا بگیریم ، ده کیلومتر بیشتر نیست ، از طیولا تا گرمابدشت هم شش تا هفت کیلومتر هم حساب کنیم ، تازه میشه هفده کیلومتر ، اما مسیر جاده حداقل پنجاه کیلومتر میشه ، اونم خاکی و داغون …. !
من که سالی حداقل دو بار پیاده میام گرمابدشت ، واقعا لذت بخشه !
من که سالی حداقل دو بار پیاده میام گرمابدشت ، واقعا لذت بخشه !
پاسخ: سپاسگزارم از اینکه سر زدید و مطلب طولانی را خواندید امیدوارم با کمترین خسارت به محیط طبیعی یه جاده ماشین رو به ریاب داشته باشیم
یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲ ۱۹:۱۳
برای هی هی چاروداران در منطقه وایگونی تله ، استاد صدر اشکوری شعری دارند بسیار زیبا ،
می فرمایند :
وایگان ،
اگر نبون تی خوندشون ،
دپیله سه می صدا !
می فرمایند :
وایگان ،
اگر نبون تی خوندشون ،
دپیله سه می صدا !
پاسخ: ممنونم آقای حسین نیای عزیز
پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۲ ۲:۲۰
باسلام و عرض ادب
واقعا مطلب زیبا و درخورتاملی نوشته اید.سفرنامه شما و داستان ادمهای آن، گویای مظلومیت ملتی است که تنها جرمشان در طول تاریخ سادگی ،نجابت و قناعتشان است. این نوشته داستان همه ما اشکوریهاست که از حداقل امکانات زیستی برخوردار نبوده و نیستیم.بنده که در سال ۱۳۵۴ برای خواندن پایه پنجم ابتدایی به شهر آمدم و همه این داستان تلخ را تجربه کرده ام ، میدانم که چقدر سخت و جانفرسا بوده است.
جان کلام اینکه همین ادمهای قصه شما بودند، انقلاب را که زمانی به انقلاب پابرهنه ها موسوم بود، و از منظر قانونی که وضع کردند، به مشروطه طعنه ها میزد،تقدیم این دیارستمدیده کردند.همین ادمهای قصه شما بودندکه هشت سال تمام با دستان خالی برای دفاع از شرف و حمیت این مرزوبوم از جان و مال خود مایه گذاشتند.باید آدمهای قصه شما باشند تا اشخاص خاصی میلیارد میلیارد بدزدند و در کانادا و غیره کیف کنندو به ریش همه بخندند. آقای بزها با جت شخصی سفرکنند و پسر فلانی ماشین چند میلیاردی سوار شودو دختر رحمان بایک تب دوساعته بمیرد!!.چرا که دیگر قلب ما سرود و پرچم ما نیست!!….بگذریم . باتشکر :کوچکتان امیری
واقعا مطلب زیبا و درخورتاملی نوشته اید.سفرنامه شما و داستان ادمهای آن، گویای مظلومیت ملتی است که تنها جرمشان در طول تاریخ سادگی ،نجابت و قناعتشان است. این نوشته داستان همه ما اشکوریهاست که از حداقل امکانات زیستی برخوردار نبوده و نیستیم.بنده که در سال ۱۳۵۴ برای خواندن پایه پنجم ابتدایی به شهر آمدم و همه این داستان تلخ را تجربه کرده ام ، میدانم که چقدر سخت و جانفرسا بوده است.
جان کلام اینکه همین ادمهای قصه شما بودند، انقلاب را که زمانی به انقلاب پابرهنه ها موسوم بود، و از منظر قانونی که وضع کردند، به مشروطه طعنه ها میزد،تقدیم این دیارستمدیده کردند.همین ادمهای قصه شما بودندکه هشت سال تمام با دستان خالی برای دفاع از شرف و حمیت این مرزوبوم از جان و مال خود مایه گذاشتند.باید آدمهای قصه شما باشند تا اشخاص خاصی میلیارد میلیارد بدزدند و در کانادا و غیره کیف کنندو به ریش همه بخندند. آقای بزها با جت شخصی سفرکنند و پسر فلانی ماشین چند میلیاردی سوار شودو دختر رحمان بایک تب دوساعته بمیرد!!.چرا که دیگر قلب ما سرود و پرچم ما نیست!!….بگذریم . باتشکر :کوچکتان امیری
پاسخ: آقای امیری عزیز سپاسگزارم از حضور گرم و همیشگی شما . و از نظرات دلنشین شما با ادبیات فوق العاده . باید عرض کنم این سفرنامه کاملا موثق است و فقط نام مسافر واقعی نیست . البته در آنموقع ۲۰۰ سال از اختراع ماشین گذشته بود .
سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۲ ۱۰:۵۰
سلام
با تقدیم بهترینها برای شما که درحفظ و نگهداری فرهنگ اصیل روستاهای ییلاق عزیزمان به جدتلاش کرده وزحمات فراوان می کشید.مطمئن باشید این راهی است که میماند و ماندگارمیکند رسم ورسومات و زیبایی های فرهنگ مان را،خداوند یاورونگهدارتان باشد.
بسیارلذت بردم،این مسیررا بارها با پای پیاده وبهمراه دوستان عزیزم رفته ام،اینبار نیز با این نوشته همراه شدم ولذت بردم هرچند که نوشته شما ازروزگاران دورتر بود ولی آن را به خوبی حس کردم،زیبا بود ودلنشین هم ولایتی عزیز
با تقدیم بهترینها برای شما که درحفظ و نگهداری فرهنگ اصیل روستاهای ییلاق عزیزمان به جدتلاش کرده وزحمات فراوان می کشید.مطمئن باشید این راهی است که میماند و ماندگارمیکند رسم ورسومات و زیبایی های فرهنگ مان را،خداوند یاورونگهدارتان باشد.
بسیارلذت بردم،این مسیررا بارها با پای پیاده وبهمراه دوستان عزیزم رفته ام،اینبار نیز با این نوشته همراه شدم ولذت بردم هرچند که نوشته شما ازروزگاران دورتر بود ولی آن را به خوبی حس کردم،زیبا بود ودلنشین هم ولایتی عزیز
پاسخ: رضاجان ، ممنونم از این همه وقتی که برای خواندن این مطلب گذاشتید . خیلی دوست دارم یک بار قدم زنان این راه را طی کنم هرچند دیگر حال و هوای قدیم را ندارد .
سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۲ ۱۰:۵۱
سلام بزرگوار
دست مریزا
خسته نباشی
وقتی مطالب وب شما را می خوانم دلم تنگ می شود برای خیلی چیزها…،راسش همیشه دوس دارم مطالب زیبای شما رو سرفرصت وبدون دغدغه خاطروفارغ از کارها و مشکلات زندگی روزمره بخوانم،بعضی وقتا هم که گرفتارم،با اجازه تون پرینتشون میکنم وتوکیفم هست تا یه فرصت پیش بیاد،البته خواندن مطالب زیبای وب شما روبه همه دوستان وعلاقمندان فرهنگ ییلاقی مان کرده ام وآنها را ترغیب به دیدن وبتان نموده ام که وظیفه بوده وهست وخواهد بود بیشتربرای بجا ماندن فرهنگ سرزمین آبا واجدادیم.راستش یه مقدارحجم کاریم زیاد شده ودرکنارش برنامه درسی هم دارم، درکنارهمه اینها امور زندگی هم هست،البته خدا روشکرجای نگرانی نیست ولی همه اینها باعث شده استفاده از نت برایم محدود شود واز لطف شما دوستان وهمچنین اززحمات بسیارشمادرجمع آوری این مطالب وعکسها کمتر بهره ببرم.ودرآخر ازلطفی که بر بنده حقیرداشتید و ضمن دادن نظر جویای احوال شدید بسیارممنونم. دوستدارهمیشگی شما رضا اسماعیل پورپینوندی
دست مریزا
خسته نباشی
وقتی مطالب وب شما را می خوانم دلم تنگ می شود برای خیلی چیزها…،راسش همیشه دوس دارم مطالب زیبای شما رو سرفرصت وبدون دغدغه خاطروفارغ از کارها و مشکلات زندگی روزمره بخوانم،بعضی وقتا هم که گرفتارم،با اجازه تون پرینتشون میکنم وتوکیفم هست تا یه فرصت پیش بیاد،البته خواندن مطالب زیبای وب شما روبه همه دوستان وعلاقمندان فرهنگ ییلاقی مان کرده ام وآنها را ترغیب به دیدن وبتان نموده ام که وظیفه بوده وهست وخواهد بود بیشتربرای بجا ماندن فرهنگ سرزمین آبا واجدادیم.راستش یه مقدارحجم کاریم زیاد شده ودرکنارش برنامه درسی هم دارم، درکنارهمه اینها امور زندگی هم هست،البته خدا روشکرجای نگرانی نیست ولی همه اینها باعث شده استفاده از نت برایم محدود شود واز لطف شما دوستان وهمچنین اززحمات بسیارشمادرجمع آوری این مطالب وعکسها کمتر بهره ببرم.ودرآخر ازلطفی که بر بنده حقیرداشتید و ضمن دادن نظر جویای احوال شدید بسیارممنونم. دوستدارهمیشگی شما رضا اسماعیل پورپینوندی
پاسخ: آقای اسماعیل پور با این زبان کوتاه نمی دانم چگونه از شما تشکر کنم که این همه بنده را مورد لطف قرار دادید . از عنایات شما بسیار ممنونم
چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۲ ۹:۱۵
سلام آقای آقاجانزاده
ایکاش بر میگشتیم به همان روزهای بدون ماشین و بدون برق. تحمل تمام آن مشقات و نبود امکانات هزار بار بهتر این زندگی مدرن بیهویت بود. همه مردم همدیگر را دوست داشتند، به هم احترام میگذاشتند و در درد و شادی هم شریک بودند. اما امروز به علت گرفتاریهایی که این علم خانمانسوز ایجاد کرده است، فرزند خانواده سالی یکبار و آن هم شب عید به پدر و مادرش سر میزند. کاش میشد برمیگشتیم به ۵۰ سال قبل و آن همه بیامکاناتی را بجان میخریدم و اینجوری برای زندگی جان نمیکندیم.
ایکاش بر میگشتیم به همان روزهای بدون ماشین و بدون برق. تحمل تمام آن مشقات و نبود امکانات هزار بار بهتر این زندگی مدرن بیهویت بود. همه مردم همدیگر را دوست داشتند، به هم احترام میگذاشتند و در درد و شادی هم شریک بودند. اما امروز به علت گرفتاریهایی که این علم خانمانسوز ایجاد کرده است، فرزند خانواده سالی یکبار و آن هم شب عید به پدر و مادرش سر میزند. کاش میشد برمیگشتیم به ۵۰ سال قبل و آن همه بیامکاناتی را بجان میخریدم و اینجوری برای زندگی جان نمیکندیم.
پاسخ: سپاسگزارم آقای الموتی عزیز که وقت مبارک تان را برای پر چانگی من صرف کردید . کاملا صحیح می فرمایید اما متاسفانه فقط به تجدد توجه شد نه تمدن
چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۲ ۱۰:۱۶
چقدر زیبا ودلنشین بود .لحظه لحظه آن را باوجودم درک کردم. آخه پدر بزرگم چاربدار بود وهمیشه قصه های راه را برامون تعریف میکرد روحش شاد .خوب است اشعار چاربداری روهم اضافه کنی .کانادا هم کاناداهای قدیم
[پاسخسپاسگزارم از حضور صمیمی شما هم ولایتی عزیز من سالی چند بار افتخار گذر از گولک را دارم
یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴ ۱۴:۳۳
بادبادآن روز گاران خواندن این مطالب غم وادی را توامان به همراه دارد البته غم آن هم نیز لذت بخش است سپاس از همه ی زحمات شما
